تبلیغات
Let's Learn More... - داستانک های دختر 20 ساله-1

داستانک های دختر 20 ساله-1

یکشنبه 14 دی 1393 01:05 ق.ظ

نویسنده : ♦Avid♦
ارسال شده در: داستانک ها ،


غرض از مزاحمت برای شما خوانندگان محترم این بود که بگویم
در طی عملیات ناشناخته ای بنده رو عاوردم به داستان نویسی!!
حالا از اینکه قبلا داستان مینویشتم و دس به نوشتنم دارم میگذریم و میرسیم به نقطه جالب ماجرا!!

1.این داستانک ها هیچ ربطی به معماری و عمران و این چیزا ندارن!
2.از زبان خودم و از تجربیات خودم و کماکان از تخیلات فانتزی معمار(خودم ) هست
3.مورد دوم و اول را دوباره بخوانید
4.نظر بذار بدونم تاثیر گذار بودم یا نه!!

پارت اول را بخوانید و همراه با خواندن برای شفاعت مدیر وبلاگ دستان خویش را به عاسمان دراز کنید!

ادامه مطلب

داستانک های دختر20 ساله

قسمت اول:رویا پردازی خرکی!!!

توی اتوبوس نشسته بودم و چشمم به ماشین هایی که از کنارم میگذشتن بود.

پراید...پراید ...دویست و شیش!! چهارصد و پنج...اوفففف کیا شاسی بلند!!! اپتیماااااا

همیشه عاشق این مدل ماشین ها بودم و هستم و میدونم خواهم بود!!اصن به دقیقه نکشید که رفتم به رویاهای همیشگی که یک روز با پز و تیپ آنچنانی پشت یکی از این ماشین ها نشستم و دارم رانندگی میکنم! نه نه راننده دارم اینطوری بهتره!! ماشینم رو جلو درب دانشگاه پارک میکنم و به چشم های پسرها و کسایی که دارن با بهت نگام میکنن رد میشم! و بدون توجه به قک کش اومدشون از کنارشون رد میشم و میرم سر کلاسم!! با بیخیالی سویچ رو میندازم تو کیفم  رو این ماشین چند صد ملیونی رو قرازه ای خطاب میکنم که میخوام عوضش کنم و بوگاتی جدیدی سفارش بدم!!

خدایی کیه که از تجملات و بریز و پباش بدش بیاد؟؟ درباره اون دسته از ادم های که به درجه ای معنویت رسیدن که دیگه هیچ کدوم از مادیات دنیا هیچ رقمه به چشمشون نمیاد حرف نمیزنم!! ولی خب هر کی بگه من از پول بدم میاد لافی زده که ما ابادانی ها باید جلوش لنگ بندازیم!! والا!!

فیلم ارباب حلقه ها رو همون دیدیم .. پول مثل همون حلقه هست که میتونه تو شخت ترین شرایط هم طوری وسوت کنه که خودتم نفهمی چطوری توی دامش افتادی!!

-ببخشید خانم خیابون.. . چند ایستگاه بعد هس؟؟

زن کارمندی که چهره عملی داشت ازم پرسید!! ینی دلم میخواست چنان بکوبم تو اون دماغ عملیش که از 252 ناحیه بشکنه و هیچ رقمه هم ترمیم نشه!! اما خب چه کنم که همیشه با همه عالم و عادم مهربونم! بهش گفتم خودمم همونجا پیاده میشم! با من پیاده شو..ازم تشکر کرد و گوشی آیفن چند ملیونیش رو بیرون اورد تا اهنگ گوش بده!! خوبه از این مدل گوشی زیاد خوشم نمیاد وگرنه توی عملیات چند لحظه قبل درنگ نمیکردم!!والا!!

دیگه هر چی چشم چشم کردم ماشینی که من رو دوباره به رویا ببره نیومد که نیومد و به ناچار از اتوبوس پیاده شدم و راهی خونه!! بین راه همینطور که طبق معمول همیشگی اهنگ گوش میدادم دیدم یه موجود کوچیکی داره کنارم هم قدم باهام راه میاد و نگام میکنه!! اهنگ رو استپ کردم و بهش نگاه کردم!! یه پسر بچه کوچیک بود که چهره معصوم بچگونش زیر اون لکه های سیاه که نمیدونم مال چی بود کثیف شده بود!! پلیور رنگ رو رو رفتش نشون میداد که خیلی وقته تنش هست و درنیورده و پاهای سیاهش که توی دمپایی از شدت سرما به رنگ کبود دراومده بودن نشون میداد وضع درستی نداره!! یکم به سمتش خم شدم و گفتم

-با من کاری داری کوچولو؟؟

سرش رو تکون داد...خجالت میکشید حرفش رو بزنه!! با یه خنده گنده مهربون بهش گفتم چی میخوایی؟؟

دستش رو برد تو دهنش کناره پالتوم رو نگاه کرد و گفت

-میشه ... میشه .. یکم بهم پول بدی؟؟ گشنمه!! میخوام یه کیک و عاب میوه بخرم!!

و بعد سرش رو پایین انداخت! دست خودم نبود .. اشک توی چشمام جمع شد گفتم میخوایی من برات بگیرم ؟؟با سر پایینش گفت نه خودم میگیرم!! نمیدونم فقط دست کردم تو کیفم رو هر چی تو دستم اومد بهش دادم .. گفتم برو باهاش هر چی که میخوایی بخر.. اون هم اونقدر بچه بود که نفهمید چقدر بهش دادم!! با خوشحالی خندید و با همون خجالتش ازم تشکر کرد و سمت مخالفم دوید و رفت!!

رفت و گذاشت من فکر کنم!! به اینکه من یک دختر بیست ساله هم که دارم تو یکی از پرهزینه ترین رشته ها تحصیل میکنم!! به اینکه با این سنم هنوز دست به کارهای سخت نزدم!! به اینکه بعد از دانشگاه خسته میرم خونه یه جای گرم هست یه غذای خشمزه هست .. به اینکه دغده ای ندارم که فلان روز باید فلان هزینه رو ببرم!! یا فلان دکترم میگه اینقدر هزینه واسه فلان کار بیار!! نگران نیستم وقتی مریض بشم چیکار کنم!چون میدونم همیشه یه مادر دلسوز و یه پدر مهربون دارم که سریع به دادم برسن!! نگران نیستم که فردا اگر برف بیاد پاهام یخ نکنه چون چند وقت پیش یه پوتین صدتومنی خریدم!! نگران این نیستم  که زمستون بیاد دوباره باید پلیور رنگ رو رفته رو بپوشم چون همین چند وقت پیش دختر خالم پالتوی پونصد تومنش رو که دوسش نداشت نوی نو داد بهم!! نگران این نیستم که اگر....

خدایا پس چرا من هر روز  مینالم؟؟ فقط چون کیا شاسی بلند ندارم؟؟ فقط چون نمیتونم ماشینم رو جلو در داشنگاه پارک کنم تا پز بدم منم از دخترای ملیونر هستم که با یه عشاره صدتا نفر تاکمر جلوم خم میشن!! خدایا من همه اینا رو دارم و دارم گله و شکایت میکنم؟؟ پس اون بچه چی؟؟ اون باید چی کار کنه؟؟ اونم گله میکنه؟؟ اونم ناله میکنه و میگه من بدبختم؟؟ من خوشبخت نیستم؟؟ نه اون اونقدر قدر شناس هس که همین که کیک و آب میوش رو خورد میگه خدایا شکرت!! ولی من چی؟؟

اون بچه با همه بچیگش تا چند روز حالم من روز عوض کرد!! کاری کرد که فکرم رو مثل اون معصوم کنم!! نه جاه طلب زیاده خواه باشم!! اون بچه با اون معصومیتش کاری کرد، که عارفان این دنیا که ریش سپیدشون نشون میده عمری سرتوی معارف و مسائل اخروی دارن، نتونستن کنن!

نگاهم به پنجره اتوبوس هست!! و چشمم به ماشین هایی که رد میشن!! پراید پراید !! دویست شیش!!کیا شاسی بلند!!! اوپتیما!!!

-ببخشید خانم خیابون.... چند ایستگاه دیگه مونده؟!

سریع برگشتم و جوابش رو دادم ..... دیگه ماشین ها من رو تو رویاهام نبرده بودن!!

 

*************************************************************************************

نتیجه: نیتجش رو شماها بگید این همه داستان سرودم نتیجشم خودم باید بگم؟؟ تچ تچ تچ!!




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: دوشنبه 15 دی 1393 11:09 ب.ظ



خوب بذار دیگه
دوشنبه 14 تیر 1395 01:04 ق.ظ
عالییییییییییییییییی
مهرداد
سه شنبه 23 دی 1393 12:50 ق.ظ
هر وقت یه غریق میبینی بهتره غریق نجات بشی نه باهاش غرق بشی
در ضمن باید بگم داستان نویسیت بسیار عالی بود لطفا ادامه
پاسخ ♦Avid♦ : ..خیلی ذوق کردممممممممممم مرسیییییییییییییی
مونیکا
یکشنبه 14 دی 1393 01:45 ب.ظ
همیشه می خواستم با وبلاگ هایی مثل وبلاگ تو تبادل لینک کنم تا وبلاگ هامون پیشرفت کنه. موافقی عزیزم؟
فریده
یکشنبه 14 دی 1393 09:42 ق.ظ
سلام دوست من

وبلاگ بسیار خوبی دارید منم به تازگی یک سایت زدم خوشحال میشم نظرتونو در موردش بدونم و اگر لطف کنید منو لینک کنید لطف بزرگی کردید بعد خبر بدید منم لینکتون کنم

باز هم بهتون سر می زنم و منتظر نظرتون هم هستم

ایام به کام و ارزوی بهترین ها برای شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر